|
ریشمیز
|
||
|
تبسم تنها دارایی است که دهنده اش را فقیر نمی سازد. |
می بینم که کمتر از 1 روز دیگه به اول مهر مونده و ...
نامرده این تابستونه چه قدر زود تموم شد (ولی خداییش برای من خوب گذشت .ایشالا برای شما هم همین جوری بوده) .تازه داشتیم حال می کردیما.وای دوباره صبح زود بلند شدنا شروع شد .می دونم اکثراً حال خیلی ها خرابه :دانش آموزا ،دانشجوا ،معلما ،استادا و...برام دیگه اصلا مهم نیست کی اول مهر می شه چون به غیر از امسال که میرم ، یه سال دیگه مونده تا از شرش خلاص بشم .دانشگاه هر چی باشه 100 شرف داره به مدرسه .هم توی درس خواندن (البته شب قبل از امتحان خیلی وحشتناکه) ،اذیت کردن ،سر به سر بقیه گذاشتن ،همه کارا .اصلا حاضر نیستم حتی یه سال به عقب بر گردم .کلی زحمت کشیدم ،درس خواندم ،امتحان دادم ،جون کندم ،کلی سوار تاکسی شدم رفتم خونه (حالا هر کی ندونه فکر می کنه من خرجی خانواده رو می دم) .ولی از همه اینا بهتر و خوشمزه تر اذیت کردناشه .خداییش خیلی حال می ده شیطون بشی و سر به سر بقیه بذاری .
مدرسه با همه سختی ها و درس خواندناش ولی به اذیت کردنش می ارزه.همیشه مدرسه رو به خاطر دیدن دوستام و با اونا بودنش دوست داشتم .همین .1 روز دیگه مونده که زیر زیری یه کارایی کنی که حال همه گرفته شه . به به ...![]()
متاسفانه به خاطر شروع مدرسه کمتر می تونم بیام توی اینترنت .ولی خیلی سعی می کنم که مطلب گذاشتنم یه موقع قطع نشه و 100 در 100 سراغ وب لاگ دوستای گلم می رم .به شرطی که اونا هم منو فراموش نکنن . ![]()
چند روز پیش تولد گرفته بودم و یه چند تایی از دوستامو دعوت کردم .2 تا از دوستای دوره راهنماییم و 7 تا از دوستای دبیرستانم که همشون گلن و دوسشون دارم .به غیر از اینا یه نفر دیگه هم دعوت کرده بودم .یه دختر خیلی گل که 2 سال از خودم بزرگتره .شاید باورتون نشه ولی تا حالا هیچ وقت همدیگرو ندیده بودیم .یعنی اون شب برای اولین بار بود که می دیدمش .کاملا همدیگرو می شناختیم .از تهران اومده بود .در واقع از راه اینترنت (چت) با هم دوست شده بودیم .برام خیلی جالب بود .آخه حدود یه سال رو ما بدون اینکه همدیگرو ببینیم ،با هم ارتباط داشتیم .با تلفن و ایمیل و پست و نامه یک سال رو گذروندیم .اون شب خیلی خوش گذشت .جای شما خالی .آخه از خیلی وقت پیش بهم گفته بود که تابستون می یاد شیراز ولی من هیچ وقت حرفشو زیاد جدی نگرفته بودم .البته عکس های خودمونو برای هم فرستاده بودیم ولی هیچ وقت فکر نمی کردم با یه نفر که یه مدتی چت می کردم (اونم یه نفر که اون سر ایرانه) بتونم از نزدیک ببینمش .الان می فهمم امکان هر چیزی هست .هر چیز غیر ممکنی می تونه ممکن بشه .الان برگشته تهران .قراره توی دی بازم بیاد شیراز .توی این 4 روزی که اینجا بود یه بار با هم رفتیم باغ ارم و چند ساعتی رو بیرون گذروندیم .قرار بود حافظیه و چند جای دیگه هم بریم ولی متاسفانه وقت نشد .خیلی ازش خوشم اومد .البته آشنایی منو اون جریان هایی داشت که حالا بماند .
این دفعه می خوام در مورد رک بودن یه چیزایی بنویسم .چون خودم کلا آدم رک و رو راستی هستم این موضوع رو انتخاب کردم .ولی دیگه نه اون جوری که اطرافیانم بدشون بیاد .به نظرم آدم نباید حرفی رو تو دلش نگه داره .اگر از چیزی بدش اومده یا خوشش اومده (البته به شرطی که به خودش هم ربط داشته باشه) باید بگه . چه دلیلی داره تا ابد حرفشو نگه داره .خیلی ها رو دیدم که از شدت خودمونی و رک بودن اطرافیانشونو می رنجونن یا باعث ناراحتی می شن .خدایییش تا این حد هم زیاد جالب نیست .کلا هر چیزی زیادیش بده.من خ.دم نمی تونم یه آدمی یو تحمل کنم که از شدت خجالتی بودن نمی تونه حرفشو بزنه .خجالتی بودن رو بیشتر توی دخترا دیدم تا پسرا (به خانومای گل بر نخوره ها).این خداییش یه ضعفه که نتونی جلوی یه جمع که تعدادشون خیلی زیاده نظرتو بیان کنی .همین که بتونی جلوی 100 نفر نظر و عقیدتو بگی در واقع خیلی شجاعت به خرج دادی .من که اصلا نمی تونم حرفی رو تو دلم قایم کنم .البته خیلی از چیزا هست که چون روست ندارم بقیه بدونن ترجیح می دن تو دلم پنهان کنم .(که این خودش کار اشتباهیه ولی من از انجامش لذت می برم)
همیشه حالم از دروغ به هم می خورده و می خوره .آخه فکر نمی کنم دلیل جالبی وجود داشته باشه که آدما به هم دروغ بگن. شاید یکی از دلایلی که باعث می شه آدما به هم دروغ بگن اینه که می خوان کمبودهاشونو پنهان کنن.یعنی یه جورایی با دروغ گفتن ضعفشونو بپوشونن .انقدر دروغ می گن که توی دروغ غرق می شن ،آخرش کارش به جایی می رسه که یادش می ره اولین چیزی که در موردش دروغ گفته چی بوده بعد وقتی ازش می پرسی یه چیز پرت تحویلت می ده .تو این موقع ها هست که دستشون رو می شه .مچ گیری هم خداییش دنیای خودشو داره .یکی از دلیل های دروغ گفتن هم اینه که شاید بعضی ها فکر می کنن اگر دروغ بگن یا اون چیزی که واقعیت هست رو نگن ،به طرف مقابلشون نزدیک تر می شن یا به قول خودشون تفاهمشون بیشتر می شه ...ولی توی بیشتر موارد لو می رن و بر عکس رابطشون از هم دورتر می شه .اما خداییش اگر آدما به هم دروغ نگن دنیا دگرگون می شه .خیلی ها هستن که می خوان از واقعیت فرار کنن .به نظرم آدم به اون چیزی که هست یا اون چیزی که داره قانع باشه ،اگرم به اون چیزی که هست یا داره راضی نیست ،خوب سعی کنه خودشو تغییر بده و وضعیت رو بهتر کنه تا مجبور نشه دروغ بگه .همه آدما تو زندگی شون حداقل 1 دروغ رو گفتن .حالا یا از روی بچه گی یا نادونی یا اجبار و ...حتی من که می گم از دروغ حالم به هم می خوره .تجربشو داشتم و دیدم آدم تو اون موقعیت از خودش بدش می یاد حالا شایدم تابلو نشه ولی آدم تو دلش از خودش ناراحته .من که از خیلی وقت چیش به خودم قول دادم حتی تو بدترین شرایط هم به کسی دروغ نگم .تا حالا هم از این کار ضرر ندیدم .شما هم اگر تا حالا شیطون گولتون می زده ،از این به بعد به خودتون قول بدین .خداییش خیلی خوشمزست . ![]()
![]()
همیشه به این موضوع فکر می کنم چرا انقدر بد شانسی ها ضد حالن .چند تا از بد شانسی های من :
*می خوام بعد از کلی وقت برم توی اینترنت یا انقدر خط شلوغه که آدمو از رفتن صرفه نظر می کنه یا دقیقا همون موقع همه می خوان خونمون زنگ بزنن .
*می خوام تاکسی بگیرم ،کلاس دارم ،خیلی دیرم شده،انقدر منتظر می مونم که شخصی نیاد (تاکسی واقعی بیاد) که نصف وقت کلاسم می ره یا وقتی که اصلا عجله ندارم وکلی وقت برای کلاسم دارم ،تاکسی ها پشت سر هم ردیف می شن .
*می خوام بعد از یه عمر یه فوتبال مشت ببینم دقیقا همون موقع خواهرم می خواد یه شبکه دیگه یه فیلم بی خود ببینه .
*معلم فیزیکه می گه جلسه دیگه می خوام امتحان بگیرم من انقدر می خوونم که مغزم می ترکه ولی وقتی جلسه بعد می یاد می گه دستگاه کپی خراب بود ...
*بعد از کلی وقت یکی از دوستای قدیمیم تماس می گیره دقیقا وسط حرفامون بنده دستشوییم می گیره .
*کلی با دوستام برنامه می ریزم برای بیرون رفتن آخرش این منم که برام یه مشکل پیش می یاد و نمی تونم برم .
*سر کلاس کلی با دوستام برنامه می چینیم که سر به سر معلمه بذاریم ولی دقیقا همون جلسه معلمه مریض می شه و نمی یاد .
*از یه نفر که همیشه ازش بدم می یومده ، اون روز به روز بیشتر به من علاقه مند می شه .
*بعد از کلی برنامه ریزی برای هم زمان آن لاین شدن با یه نفر که خیلی دوسش دارم دقیقا همون روز اون دوستم وسط حرفاش کارتش تموم می شه یا خط های من اشغاله یا یه اتفاقی برای من می یفته و .... شانس که من ندارم.
*و خیلی چیزای دیگه ....
این جور چیزی برای همه پیش می یاد .ولی واقعا لج آدمو در می یارن.مگه نه؟البته من تو خیلی از چیزای دیگه هم خوش شانس هستم .
ولی من اصلا به شانس اعتقادی ندارم .این چیزا اسمش بیشتر قسمته تا شانس .
![]()
اکثر ما خیلی از نزدیکامونو از دست دادیم و حتی شاید از نبودنشون در کنارمون عادت کردیم .اگر یه موقعیت پیش بیاد که یه نفر از رفتگانتون یا یه نفر که فوت کرده رو انتخاب کنید و بتونید باهاش چند کلمه ای صحبت کنید ،دوست دارین اون یه نفر چه کسی باشه؟شاید انتخابش یه مقدار سخت باشه ولی من دوست دارم پدر بزرگمو (بابای بابام) رو برای 2 دقیقه هم که شده از نزدیک ببینم و باهاش حرف بزنم .کسی که هر وقت مشکلی برام پیش می یومد تو دلم به یادش می یفتم تا شاید بیاد کمکم (البته نه فقط موقع مشکلات ، همیشه به یادشون هستم) .من تا حالا ندیدمشون چون حدود 2 سال قبل از اینکه من به دنیا بیام فوت کردن .ولی تعریفشونو از خیلی آدما شنیدم .تنها چیزی که ازشون شنیدم اینه که یه پزشک خیلی زحمت کش بودن که بیش از توانشون کار می کردن ،خیلی زود تر از موقع معمول فوت کردن (یعنی هنوز جا داشته که عمر کنن ).خیلی شوخ و مهربون بودن ، ایمانشون خیلی خوب بوده و...
خوب حالا فرض کنید اون طرف مقابل رو انتخاب کردینو تونسنید ببینیدش، حالا دوست دارین در مورد چه چیزی باهاش صحبت کنید؟من کلا خیلی بدم می یاد کسی منو نصیحت کنه ولی تو اون موقع خیلی دوست دارم پدر بزرگم این کارو برام انجام بده .یا اینکه نه ، هیچ کدوممون چیزی نگیم .دوست دارم فقط تو چشماش نگاه کنم .اگر همچین موقعیتی پیش می یومد واقعاً عالی می شد .چون یکی از آرزوهام همینه .می دونم هیچ وقت همچین اتفاقی نمی یفته ولی خیلی دوست دارم منم حد اقل ازش یه خاطره داشته باشم.در مورد این موضوع خوب فکر کنید شاید یه روزی تو همچین شرایطی قرار بگیرید .خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه .
بیشتر کسایی که چاق هستن آخرش به رژیم گرفتن رو می یارن .البته خانوما بیشتر از آقایون مشغول این کارا می شن (سر کاری ).واقعا ً چه جوری دلشون می یاد از روی یه میز پر از غذا های خوشمزه و چرب فقط 3-2 تا قاشق بخورن؟خداییش زجر آوره وقتی ببینی همه بشقاب بشقاب می زنن تو رگ ولی تو باید 3 تا قاشق بخوری نه بیشتر.اکثر آدمای چاق، تپل بودن یه کم با مزشون می کنه .ولی خیلی ها هستن که از وضعیتشون رنج می برن و بین همه اینا فقط دکترای تغذیه هستن که حالشو می برن .به احتمال زیاد اسم دکتر کرمانی رو شنیدین .یه دکتر تغذیه معروف که خیلی ها برای وزن کم کردن از دستور غذاییش استفاده می کنن .خداییش پول پارو می کنه .جداً کی می تونه جلوی خودشو بگیره و غذا نخوره؟این جوری آدم همه عمرش داره رژیم می گیره .من که اصلا ً در مورد غذا خوردن برای خودم سخت گیری نمی کنم .حتی اگر از چاقی اندازه فیل بشم ، محاله از غذا خوردنم کم کنم .حالا شاید یه کم کوچولو ورزش کنم ولی خداییش رژیم رو عمرا ً .(البته تا فعلاً که نیازی به رژیم گرفتن نداشتم) .بنده آخرین نفری هستم که از سر غذا بلند می شم و دل می کنم
.خیلی دوست دارم بدونم این غذاها کجا می ره .آخه گنجایش معده هم یه اندازه خاصیه ولی معده من همیشه یه جایی برای یه غذای جدید داره .بیشتر پسرا هم همین مدلی ین .البته من مثل اونا شبیه چوب کبریت نیستم .(یه موقع به کسی بر نخوره ها منظورم پسرای توی خیابون بود
).لاغر بودن 100 در 100 بهتر از چاقیه .چون آدمای چاق به غیر از اینکه خودشون از چاقیشون رنج می برن ،بقیه رو هم آزار می دن .مثلا توی تاکسی اگر یه آدم چاق نصیبت بشه مطمئنا جایی برای نفس کشیدن تو نیست .چون نصف بدنشو می ریزه روی تو .حالا براشم فرقی نمی کنه کناریش خانومه ، آقا هست ،چاقه ، لاغره !!همین جور رو سرت خراب می شه .
کسایی هم هستن که برای چاق شدن رژیم مخصوصی دارن !!این دیگه خداییش خیلی بی خوده .خوب اگه طرف می خواست چاق بشه بعد از این همه غذا خوردن و حال کردن ،خوب چاق شده بود دیگه .آخرش به این نتیجه می رسیم که :این دکترای تغذیه هستن حالشو می برن .شما هم اگر اهل رژیم گرفتن هستید انقدر خودتونو عذاب ندین .حیفه دست رد به سینه غذا زد.
به نظر شما دوست صمیمی کی می تونه باشه؟کسی که باهاش سالیان سال رو گذرونده باشی و چیزی ازش یاد نگرفته باشی ، یا کسی که تو یه مدت خیلی کوتاهی که باهاش بودی حسابی از تجربه ها و خوبی هاش استفاده کرده باشی .کسی که بتونی روش حساب باز کنی و همه حرفاتو بهش بگی؟یا کسی که هر کاری که تو دوست داری یو برات انجام بده و بدون اینکه به مفید یا مضر بودنش فکر کنه.کسی که باهاش کلی خاطرات خوب و بد داشته باشی.کسی که تو سختی ها تو رو کمک کنه و تنهات نذاره یا ترجیح بده که تو خودت به تنهایی مشکلت رو رفع کنی .
من از اول زندگیم تا حالا شاید بیشتر از 200 تا دوست داشته باشم .توی کلاسای مختلف (زبان ،ریاضی ،فیزیک و ...) ،دوره راهنمایی ، دبیرستان ،حتی شماها که میاین نظر می دین ،از چت و اینترنت ،از طریق مجله های مختلف.خیلی از این دوستای گل رو تا حالا حتی یه بارم از نزدیک ندیدم .ولی از بین همه اینا فکر می کنم فقط یه نفره که همیشه دنبالش می گشتم .کسی که شرایطش مثل خودم باشه ،درکم کنه ، کمکم کنه و خلاصه یه جورایی تکمیلم کنه .با اینکه ما فقط 2 ساله که همدیگرو می شناسیم ولی به اندازه 20 سال با هم بودیم .مثل دو تا خواهر واقعی .
اگر شما دوست صمیمی ندارید حتما سعی کنید یه نفرو پیدا کنید .چون واقعا لازمه.به نظرم یه دوست خوب باید مثل آینه باشه .همه خوبی ها و بدی ها رو بهت نشون بده. پیروزیتو جشن بگیره و از شکست و ناراحتیت غمگین شه .همیشه پشتت باشه و هیچ وقت تنهات نذاره و همیشه اون باشه که از تو طرفداری کنه و تو رو به خاطر کار اشتباهی که انجام دادی سرزنش نکنه.فکر کنم دوست خوب باید این ویژگی ها رو داشته باشه.
البته سوء تفاهم پیش نیادا، من همتونو دوست دارم.![]()
![]()
![]()
امروز 7 شهریوره و اگر خدا بخواد زدم تو گوش 16 سالگی و رفتم 17. خودم که اصلا باورم نمی شه 17 سالم شده.آخه خیلی زود گذشت. می بینید چه قدر زود می گذره؟ آدم باورش نمی شه .
لطفا از این به بعد هر کسی که زحمت می کشه و نظر قشنگشو می ذاره لطف کنه تاریخ تولدشو هم بنویسه .
تو روز تولدم تنها آرزویی که برای خودم دارم اینه که عاقبت به خیر بشم و اگر خدا بخواد ایشالا ایشالا کنکور سال اول یه رشته خیلی خوب قبول شم.
از دوستای گلم که به من ایمیل زده بودنو کارت فرستادن واقعا ممنونم. شرمنده شدم. ![]()
نظر شما در مورد خواستگاری از پسرا چیه؟؟شاید خیلی ها از این مطلبی که دارم می نویسم خیلی بدشون بیاد. ولی به نظرم جالبه.
یه عمر پسرا از دخترا خواستگاری می کردن حالا دیگه نوبت دختراست بیان جلو . (البته تا یه حدودایی هم داره می شه) اصلا چرا همیشه پسرا اول انتخاب کنن؟شاید از نظر نصف بیشتر آدما (مخصوصا ایرانیا) اصلا جالب نباشه دخترا بیان خواستگاری .ولی خداییش برای تنوع هم بد نیست .من خودم زیاد از این کار خوشم نمی یاد چون کلا پرو نیستم . اما برام جالبه (البته اینو بگم که این کار به معنی منت کشی از پسرا نیست .اصلا) ولی بعضی وقتا یه موقعیت پیش می یاد که دختره واقعا از پسره خوشش می یاد و دوست داره نظرشو نشون بده.آقا چه اشکالی داره ؟یه فیلم ایرانی که چند سال پیش ساخته شد (فکر کنم اسمش دختر ایرونی بود) توش امین حیائی و هدیه تهرانی بازی می کردن یادم می یاد دختره با گل و شیرینی رفت خواستگاری پسره.من خودم به شخصه اگر یه زمانی از یه پسری خوشم بیاد نمی شینم تا اون اگه خواست اقدام کنه.برای اینکه هم دل خودمو راحت کنم هم اونو یه جور غیر مستقیم بهش می فهمونم تا مطلبو بگیره . از کجا معلوم ؟شاید اونم از من خوشش می یومده ولی بنده خدا خجالت می کشیده بگه یا اصلا تا حالا به این موضوع فکر نکرده بوده.ولی هیچ وقت حاضر نیستم با گل و شیرینی برم خونش. خیلی مسخره می شه .با این حرفا یه موقع فکر نکنید یه دختر جلفی هستما.به نظرم خواستگاری کردن از پسرا فقط تو بعضی از موقعیت ها جالبه و بر عکس هم می تونه باشه .خواستگاری پسرا از دخترا شده یه عادت اونم به خاطر عرف جامعه.توی عرف جتمعه ما خیلی چیزا اصلا جالب نیست اما توی مذهبمون خواستگاری کردن هیچ مشکلی رو به وجود نمی یاره .شاید براتون جالب باشه که خدیجه از حضرت محمد خواستگاری کرد نه حضرت محمد از خدیجه !!! ولی خداییش بعضی از چیزا مثل اینو می شه تغییر داد . اگر یه همچین چیزی توی جامعه متداول شه خیلی باحاله.به خاطر اینکه این پسرا بودن که همیشه اول انتخاب می کردن ولی اینجوری یه فرصت خیلی خوب برای دخترا پیش می یاد تا پسر مورد علاقشونو پیدا کنن .حتما نظرتونو در این مورد بگید.
از این به بعد به پیشنهاد یکی از دوستای عزیزم که بی نهایت گله می خوام در مورد هر چیزی که به نظر می رسه جالبه توی اینجا بنویسم.شاید یه مقدار خسته کننده باشه ولی به نظرم رسید روش قبلی خیلی یکنواخت بود.به احتمال زیاد این پیشنهاد خیلی بهتر باشه.ازش خیلی ممنونم.خودش خیلی قشنگ می نویسه و وب لاگ جالبی داره.این آدرس وب لاگشه.می تونید برید مطالب قشنگشو بخوونید و حال کنید.
شما دوستای عزیز هم اگر موضوع جالبی به نظرتون رسید که در موردش بنویسم حتما اطلاع بدین.خوشحال می شم.امیدوارم با نظرها و انتقادات قشنگ شما وب لاگم روز به روز بهتر شه.![]()
|
|